خدایا...
بر من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ ..
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نحورم ..
و مردنی عطا کن که بر بیهوذگی اش سوگوار نباشم ..
بگذار تا ان را من خود انتخاب کنم ..
اما انچنان که تو دوست داری ..
چگونه زیستن را تو به من بیاموز ..
چگونه مردن را خود خواهم اموخت ..
انگار از همه فرار مي کنم .
.از آنچه در مقابلم است .
.از اين شلوغي که قابل ترتيب نيست .
.مدادها انگشتانم را خورده اند .
.جاي شکي نيست که من از اين همه تنهایی گريزانم .
.دوستانم فرار کرده اند ..
همه طبيعت از من فرار کرده اند ..
غريبه
...غريبه اي بيش نيستم در گمنامي روزها ..
که حضوري پديدار از چهره ات را مي ربايد ..
.تنهايم ..
.آشفته و سرگردان ..
.انگار از همه فرار مي کنم
..
هر روز وسعت تنهائيم بزرگ تر .. كه نه ، بزرگ تر نمي شود ..
فقط حصار دورش تنگ تر و تنگ تر مرا فرا مي گيرد ..
و ميان اين حلقه تنهايي ، منم و خودم ..
انگار تنها ماندن .. تنها بودن .. شغل ام شده .. پيشه ام
..با اوست كه صدايم مي گيرد ..
با اوست كه بغض هايم آبستن اشكها مي شود ..
فقط اوست كه كمي مرا مي فهمد و تنهايم نمي گذارد ..
با تنهايي ، تنها ماندن سخت است .. سخت ..
.
.
.
چقد سخته تنهايي ..
چه درد بديه تنهايي ..
چقد سخته هميشه در كنار يكي باشي و بهش عادت كني ..
بهش عادت كني و حرفشو بفهمي ولي اون ..
ولي اون بازم فك كنه تنهاست ..
چقد سخته همش به كسي كه حتي صداشو نشنيدي و نديديش عادت كني ..
و باهاش حرف بزني ولي اون احساس تنهايي كنه ..
چقد سخته كسي برات ارزش داشته باشه ..
ولي اون درك نكنه كه چقد براي طرف مقابلش مهمه ..
چقد سخته بعد از يه عمر دوستي و محبت ..
به خاظر يه حرف كوچولو ولي پر اهميت دل ۲ نفر بشكنه ..
چقد سخته وقتي دلت يه چيز ميگه و عقلت يه چيز ديگه ..
چقد سخته وقتي ميگن بايد با عقل تصميم گرفت نه احساس ..
چقد سخته بعد از يه عمر يه دوست خوب پيدا كرد و ..
به خاطر يه چيز ساده دلشو شكست و جدا شد ازش ..
خيلي سخته تنهايي .. ميدونم .. ميدونم ..
ولي يادت باشه خدايي است كه تنهايي رو پر ميكنه ..
يادت باشه يه قلب كوچولو هميشه به يادته ..
يادت باشه يادت نره تنها نيستي ..
يادت باشه وقتي اينجوري حرف ميزني اشك يه نفر رو گونه هاش جاري ميشه ..
يادت باشه دل كسي رو ميشكني كه هميشه فك ميكرد ..
فك ميكرد ميتونه قسمتي از تنهاييتو پر كنه ..
يادت باشه هميشه كسي به يادت هست ..
يادت باشه اگه نخواي كسي به يادت باشه ..
امان اي دل .. امان ..
باز کن پنجره را و به مهتاب بگو ..
صفحه ذهن کبوتر آبي است ..
خواب گل مهتابي است ..
اي نهايت در تو .. ابديت در تو ..
اي هميشه با من .. تا هميشه بودن ..
باز کن چشمت را تا که گل باز شود ..
قصه زندگي آغاز شود ..
تا که از پنجره چشمانت .. مهرآغاز شود ..
تا دلم باز شود .. تا دلم باز شود ..
دلم اينجا تنگ است .. دلم اينجا سرد است ..
فصلها بي معني .. آسمان بي رنگ است ..
سرد سرد است اينجا .. باز کن پنجره را ..
باز کن چشمت را .. گرم کن جان مرا ..
فواد عزيزم ۲۱ تیر روز قشنگ آغازت مبارك ..
اميدوارم در كنار خانواده عزيزت هميشه شاد و سلامت باشي ..
من مثل تو بلد نيستم حرفاي خوشكل خوشكل بزنم ..
ولي با تمام وجودم مي گم :
" تولدت مباركــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ "
اميدوارم منو به خاطر همه بدي هام ببخشي ..

با اينکه دورم از تو ..
تولدت مبارک ..
با اينکه نمي بينمت تولدت مبارک ..
يه کيک برات ميارم تو ذهنم و خيالم ..
يه شمع قلبو روي کيکت مي ذارم ..
تو چشماي قشنگت ميام نگا مي کنم ..
يه شاخه گل مريم مي دم بهت با لبخند ..
يه يادگاري از من ..
" تولدت مباركـــــــ "

